❤هستی مامان وبابا❤❤هستی مامان وبابا❤، تا این لحظه: 13 سال و 2 روز سن داره
❤عشق مامان وبابا❤❤عشق مامان وبابا❤، تا این لحظه: 4 سال و 11 ماه و 1 روز سن داره

♥♡آرتین و سلین♡♥

🥰به وبلاگ آرتین وسلین خوش آمدین.🥰

تو آمدی و به یمن آمدنت مادر نامیده شدم

برای تو می نویسم

که بدانی چگونه می پرستمت و چگونه دوستت دارم

فرشته ی کوچولوی من

❤آقاآرتین❤

 

   

 ❤سلین خانوم❤

*روزمره گی*

سلام عشقای مامان  حالتون چطوره؟آقاآرتین که این روزاکلاس دومه وبامسعولییت ترازسال قبل پیش میره سلین خانومم که طبق معمول نمیزاره کاری بکنیم.همش درحال نق زدنه.نه میزاره بخوابیم نه میزاره به کارامون برسیم نه میزاره بریم بیرون خلاصه بااون وروجکیش کاری کرده سه تامونم تمامادراختیارشیم.🤪فداش بشم که کولیک داره وبی تابیش برا همینه.بردیم دکتربراکولیکت داروداده برامنم رژیم.ولی شیرم چربیش ازبین رفت وتویک ماه۱۵۰گرم وزنت بالارفته بودکه کم بود.دوباره بردیمت دکتراینباربرات داروی تقویتی وشیرخشک بیومیل سوی داده.ولی چون برپایه ی سویاهست اصلانمیخوری.رفتیم شیرخشک نان خریدیم ولی فکرمیکنی اونیکیه اینم نمیخوری منم مجبورشدم رژیمموبشکنم تابتونی ازشیرخودم بخوری...
15 اسفند 1400

*نه ماه سخت وشیرین*

فروردین امسال ماه رمضان شروع شد ومن تصمیم گرفتم روزه بگیرم.چندروزی بودکه موقع افطارشدیدحالت تهوع داشتم فکرمیکردم چون چیزی نخوردم بخاطراونه دو اردیبهشت تاظهرروزه بودم که معدم دردگرفت بازم تهوع شروع شد درکمال ناباوری یه تست زدم ویکم بعدمثبت شد.اینقدرخوشحال شدم زودزنگ زدم به مامانم اصلاباورم نمیشدکه یه کنجدتودلمه.روزموبارکردم وصبرکردم بابایی اومد همش میگفتم چجوری بهش بگم اون داشت ازکارای امروزحرف میزدمنم فقط نگاش میکردم اصلاحواسم به حرفاش نبود گفتم برات یه سوپرایزدارم گفت چیه؟زودبیبی چک رونشونش دادم باعجله اومدسمتم وگفت این ماله کیه؟طفلی خیلی جاخورداصلاباورش نمیشدداریم چهارنفرمیشیم عصرشدرفتم آزمایش بتادادم ودیدم بله مثبته. ازفردارفتم دکترچون ی...
16 بهمن 1400

*اتفاقات اخیر*

سلام عشق های مامان. ازاین به بعددیگه وبلاگ هردوتاتونه الهی من فداتون بشم فرشته های من. خب آرتین بالام جونم برات بگه که ازاردیبهشت۱۴۰۰فهمیدیم یه کنجداومده تودلم توکه اوایل خبرنداشتی وحال بدمنومیدیدی کلی غصه میخوردی ومیگفتی آخه مامان چرااینجوری شدی؟تااینکه بهت گفتم خدادعاهاتوشنیده ونی نی تودلمه کلی خوشحال شدی وهرروزمیپرسیدی که دختره یاپسر چندماه به اون روال گذشت که ازشدت بدی حالم خونه مامانم میموندیم وتوهم کلی درس وامتحان داشتی که فقط بامن میخوندی واین خیلی بدبود.۲۶تیرماه بودکه فهمیدیم یه دخمل توراهه وتوکلی خوشحال شدی.هم باخوشحالی براش اسم انتخاب میکردی گاهیم میگفتی چرااسم من قدیمیه🙃خلاصه که یواش یواش حسودیات رومیشد.لباسایی که براآبجی گرف...
4 بهمن 1400

مشقهای آرتین جونم(کلاس اول)

سلام پسرعزیزم،دردانه ی مامان خوبی عشقم؟فدات بشم من کلی حرف دارم برات بنویسم امروزمیخوام عکس مشقاتوبزارم تایادگاری بمونه برات سرفرصت میام ازاین روزامون برات میگم. پسرعزیزم کلی دوستت داریم. ...
10 بهمن 1399

*مشقهای آرتین جونم*

سلام گلپسرمن خوبی عزیزدلم؟ عشق من عکس چنتاازتکالیفتومیزارم تایادگاری بمونن. باکمک این حروف راحت میتونی صداکشی کنی وکلمه بنویسی خانوم معلمت خیلی خوشش اومد ازاین ایده. همه ی حروفاروبا مقواوکاغذرنگی درست کردم تاتمرین کنی.عکساشونوپیدامیکنم ومیزارم به یادگار. ...
17 آبان 1399

*تولدهفت سالگی آرتین جونم*

سلام عزیزدل مامان خوبی عشق من؟اول ازهمه تولدت مبارک نفس من،انشالله آرزوهات برات خاطره بشن عشق مامانی وبابایی. خب عزیزدل مامان نزدیک به یکساله که این ویروس لعنتی همه جای دنیاروبهم ریخته.کی فکرشومیکردآدم توخانه خودش بااسترس زندگی کنه کارش فقط الکل وماسک وژل باشه...انشالله بزودی این شرایط تموم بشه. خب مامانی پارسال آبان ماه اسباب کشی کردیم ورفتیم همسایگی مامانم اینا تاخونه مون روبسازیم ازاسفندشروع کردیم وخردادتموم شد واسباب کشی کردیم خونه جدید. خردادماه رفتیم براثبت نامت به مدرسه که گفتن دیره خلاصه باهزارمکافات ثبت نامت کردیم از۱۵شهریورمدارس بازشد وتوفقط سه روز اونم یک روزدرمیان رفتی دیگه نذاشتیم بری واقعاازشرایط میترسیم.حالاتحصیلتون شد...
17 آبان 1399

*روزهای پاییزی*

سلام نفس منـــــ خوبی عشق مامان؟الهی من فدات بشم پسرنازنینم خب...اول ازهمه ازت معذرت میخوام که کلی تنبل شدم ووبلاگت روآپدیت نمیکنم. جونم برات بگه که امسال مدرسه رفتنت فرق کرده وکلی آقاشدی واصلااذییت نمیکنی وکلی هم عاقل شدی الهی من دورت بگردم. سیزده آبان تولدت بود *فرشته ی من تولدت مبارک* انشاالله همیشه تنت سالم باشه،لبات خندون باشه،وتوزندگیت موفق باشی. خب صبح بامامانم رفتیم بهداشت تاواکسنتوبزنیم باکلی انرژی رفتی وهمش میگفتی من نمیترسم من مردهستم😊خلاصه واکسنوزدیم وکلی دردوعذاب کشیدی فدات بشم من کاش همه درداتومن میکشیدم.بهونه آوردی وخونه نرفتی وگفتی بریم خونه آنا(مادربزرگ من).رفتیم اونجاوشبم اومدیم خونه مامانم هم دردداشتی هم تب دستتم اصلانمیتون...
4 دی 1398